close
چت روم
داستان


داستان

داستان

داستان
داستان
آموزش و کدنویسی فایل های گرافیک وردپرس گالری عکس قالب سایت
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
  • فال انبیاء الهی
  • افشاگری سحر قریشی درباره ممنوع التصویری اش
  • اتفاقی عجیب و نادر در برنامه آزاده نامداریی
  • مدرسه رفتن با اعمال شاقه ! + تصاویر
  • عکس های پرسپکتیو بسیار جالب و دیدنی
  • تو چین دانشجوی بی نظم را اینطوری تنبیه میکنند ! + عکس
  • برگشت دو خواننده ی لس آنجلسی به ایران + عکس
  • فال روز دوشنبه 7 آذر 1390
  • زیباترین ساختمان تهران + تصاویر
  • استراحتگاه جالب مخصوص دانشجویان دختر در قطر !!!
  • محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

    آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

    کمی طاقت داشته باشید...
    عنوان پاسخ بازدید توسط
    0 543 admin
    0 442 admin

    زندگینامه روح الله داداشی

    این مطلب رو در شنبه 15 مرداد 1390 ساعت: 16:6 در سایت قرار داده است.

    زندگینامه روح الله داداشی Taknaz.ir

     
     
    بچه که بودیم کنار خانه‌مان شتر می‌آوردند آنها را می‌کشتند و گوشتشان را پخش می کردند. یک بار روح‌الله رفته بود و داشت با شتر بازی می‌کرد که ناگهان یکی از شترها لگد محکمی به او زد و برادرم را چند متر آن طرف‌تر پرت کرد. 
    همشهری سرنخ : شاید هیچ‌کس نمی‌‌توانست پیش‌بینی کند پسر لاغری که در کنار بساطش در خیابان نزدیک خانه‌شان، آب‌انجیر خنک می‌فروخت، چند سال بعد نه تنها بارها مدال طلای قوی‌ترین مرد ایران را از آن خود خواهد کرد، بلکه در مسابقات جهانی نیز حرف‌های زیادی برای گفتن خواهد داشت. روح‌الله - پسر بچه چشم‌آبی با موهای طلایی - هفتمین پسر خانواده داداشی ها بود.
    او بعد از شش پسر و چهار دختر خانواده به دنیا آمده بود، «برادرم بچه لاغر و رنجوری بود، اما از همان اول عاشق پرورش اندام بود. او عکس‌ها ی ورزشکاران پرورش اندام را تهیه می‌‌کرد، سر آنها را قیچی می‌کرد و سر خودش را جای آنها می‌گذاشت، او آن زمان اگر چه لاغر بود اما خصلت‌های ورزشکاری داشت و من در او چیزی می‌دیدم که دیگران نمی‌دیدند؛ به همین دلیل او را وارد ورزش کردم، خانواده‌ام به شدت با این موضوع مخالف بودند. می‌گفتند او ضعیف است و نمی‌تواند از خودش دفاع کند؛ اما برادرم بعد از دو سال ورزش، قهرمان پرورش اندام شد.»

    برای خواندن ادامه مطلب این پست کلیک کنید
    موضوع: دیدنی و شنیدنی,مطالب روز,عکس های جالب و دیدنی,داستان,

    تعداد بازديد : 116
    نظرات()

    زندگی یک جانباز نابینا در حمام متروکه + عکس

    این مطلب رو در چهارشنبه 5 مرداد 1390 ساعت: 1:19 در سایت قرار داده است.

    پس از گذشت 22 سال از جنگ تحمیلی و ایجاد سازمانی دولتی برای حمایت و دفاع از حقوق جانبازان و خانواده شهدا و ایثارگران این پرسش در جامعه مطرح است که چرا هنوز شاهد زندگی رقت بار گروه زیادی از جانبازان جنگ تحمیلی هستیم؟

     

     

    اخباری همچون زندگی یک جانباز شیمیایی (کارتن خواب) در خیابانهای تهران، هزاران جانباز روستای نسار دیره و سردشت بدون پزشک و کلینیک، عدم پذیرش فرزندان جانبازان زیر 50 درصد در مدارس شاهد، اعتراض جانبازان به کمیسیونهای تعیین درصد جانبازی، ماجراهای واردات خودرو و تحویل خودرو به جانبازان و صدها خبر دیگر در سالهای اخیر تیتر رسانه های کشور بوده است بی آنکه پاسخی از سوی بنیاد شهید و امور ایثارگران داده شود.

    تصاویر زندگی یک جانباز نابینا در حمام متروکه_Taknaz.Ir

    شهر ورامین - روستای عباس آباد - انتهای روستا- حمام متروکه آدرس محل زندگی جانباز نابینای جنگ تحمیلی است که اگر روستائیان غدایی به او ندهند شاید از گرسنگی جانش را از دست بدهد.

    غلامعلی ظفرعلی جانبازی افغانی است که هفت ماه و 23 روز سابقه حضور در جبهه دارد و حدود دو سالی است که در حمامی متروکه در حاشیه شهر ورامین زندگی می کند. این جانباز 48 ساله سالهاست که در تاریکی زندگی می کند و از ناحیه دو چشم نابیناست.

    برای خواندن ادامه مطلب این پست کلیک کنید
    موضوع: خواندنی های جالب و طنز,دیدنی و شنیدنی,مطالب روز,گالری عکس ,عکس های جالب و دیدنی,داستان,

    تعداد بازديد : 151
    نظرات()

    عشــق و تــاریخ مصــرف آن ؟!

    این مطلب رو در چهارشنبه 22 تير 1390 ساعت: 13:6 در سایت قرار داده است.

    این داستان تکان دهنده واقعی است

    گروه ایران فارس - IranFars.ir

    امروز روز دادگاه بود و منصور داشت از همسرش جدا می شد ...
    منصور با خودش زمزمه كرد ... چه دنیای عجیبی است این دنیای ما !
    یك روز بخاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

    گروه ایران فارس - IranFars.ir

    ژاله و منصور 8 سال دوران كودكی رو با هم سپری كرده بودند.
    آنها همسایه دیوار به دیوار یکدیگر بودند ولی به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدیهی هاشو بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.
    بعد از رفتن آنها منصور چند ماه افسرده شد.
    منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.
    7سال از اون روز گذشت تا منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
    دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید.
    منصور كنار پنجره دانشگاه ایستاده بود و به دانشجویانی كه زیر برف تند تند
    به طرف در ورودی دانشگاه می آمدند نگاه می كرد.
    منصور در حالی كه داشت به بیرون نگاه می كرد یك آن خشكش زد.
    باورش نمی شد که ژاله داشت وارد دانشگاه می شد !

    برای خواندن ادامه مطلب این پست کلیک کنید
    موضوع: داستان,

    تعداد بازديد : 110
    نظرات()
    کلیه حقوق مادی و معنوی نزد (( مجله اینترنتی پا به پا )) محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری از مطالب پیگرد قانونی دارد.
    خرمشهر کیدز لاولی کیدز پسران شیاطین سیاه